تصور بفرمایید در امتحان در جواب این سوال «آیا می توانید سرعت این واکنش را محاسبه نمایید؟»،
دانشجوی عزیز نوشته است:«خیر!»
تصور بفرمایید دانشجوی عزیز صبح ایمیل زده که شرح پروژه را نگرفته چون دیر به کلاس آمده. جناب بنده بعد از ظهر در آزمایشگاه:« من می گردم فایلش رو پیدا می کنم می گذارم روی وبسایت. ولی ممکنه یکی دو روز طول بکشد.»
دانشجوی عزیز:«نه این پروژهٔ تازه! منظورم پروژهٔ قبلی است، از دو هفته پیش!»
جناب بنده :« باشه! دنبال فایل قبلی می گردم. حالا موعد تحویلش کی هست؟»
دانشجوی عزیز:«فردا صبح!»
تصور بفرمایید دخترک هفتهٔ گذشته غایب بوده، این هفته هم به جای کار کردن دارد همگروهی هایش را تماشا میکند. می پرسم:« تا به حال تیتراسیون انجام داده ای؟» می فرماید که خیر. به همگروهی هایش می گویم بگذاردند یکی از محلولها را تیتر کند. سه دقیقه بعد صدای داد و فریاد از میزشان بلند می شود. معلوم می شود دخترک فراموش کرده شاخص فنول فتالیین را اضافه کند به فلاسک اسیدش. چون تیتراسیون خیلی جلو نر فته می گویم: «اشکالی ندارد. می توانی حالا اضافه کنی.»
رویم را که برمی گردانم جواب سوال گروه دیگری را بدهم باز صدای داد و فریاد از میزشان بلند می شود. وقتی نگاه می کنم دهانم از تعجب باز می ماند. بورت حاوی "باز" از بالا به رنگ ارغوانی خوش رنگی در آمده و رنگ ارغوانی به تدریج و هنرمندانه در حال پر کردن تمام بورت است.
*و در این داستان نکته هاست برای آنان که شیمی می دانند.
** اگر نمی دانید تیتراسیون چیست و چگونه انجام می شود از دوستان شیمیدانتان بپرسید. دریافت نکتهٔ این داستان به شنیدن یک درس شیمی می ارزد!
استاد پیر چند هفته پیش خاطرتان هستند که. تصور بفرمایید بدون اجازه وارد ازمایشگاه شده اند و در حال صحبت با یکی از دانشجویانند.
جناب بنده جلو رفته می پرسم:« می تونم کمکتون کنم؟»
استاد پیرعزیز :«آزمایشگاه شیمی محیط زیست همان آزمایشگاه شیمی فیزیک است، نه؟ »
جناب بنده در تلاش برای به خاطر آوردن آزمایشهای شیمی فیزیک از گذشته های دور:« نه، به نظرم خیلی با هم فرق دارند!»
استاد پیرعزیز :« چرا همونه! آنها تیتراسیون دارند، شما هم در حال تیتر کردنید!»
جناب بنده همچنان در تلاش برای به خاطر آوردن آزمایشهای شیمی فیزیک از گذشته های دور:« نه فکر نمی کنم!»
استاد پیرعزیز :« چرا! من مطمئنم! هر دو یک کار می کنید!»
جناب بنده گیج شده:« ممکن است آزمایشها یکی باشد ولی نتیجه گیری و موادمان متفاوت است!»
استاد پیرعزیز :«پس آزمایشگاه شیمی محیط زیست همان آزمایشگاه شیمی فیزیک است!»
جناب بنده در حال پیش رفتن و بیرون راندن ایشان از آزمایشگاه:« هرطور که شما می فرمایید!»
دانشجویان عزیز که تمام مدت به جای کار کردن در حال تماشا بودند:«واوو! چه عجیب بود این!»
تصور بفرمایید جناب بنده در حال نگاه به ورقه یک دانشجو:« چطور ممکن است کسی به همه سوالها جواب درست بدهد و آن وقت نتیجهٔ صد در صد اشتباه بگیرد؟»
دانشجوی عزیز :«نبوغ بی پایان! Pure Genius »
ده دقیقه پس از شروع کلاس، درست وسط توضیح دادن درس روز متوجه می شوم دو نفر در حال باز کردن در آزمایشگاه اند.
جناب بنده:« می تونم کمکتون کنم؟»
استاد پیری در حال ورود به آزمایشگاه:« این خانوم وایساده بود تا توضیحاتت تموم بشه بیاد تو، من بهش گفتم بیا تو، اشکال نداره!»
جناب بنده رو به خانم مورد بحث:«بله؟!»
خانم مورد بحث از خجالت ارغوانی شده:«می خواستم این وسایل آزمایشگاه رو که قرض کرده بودم بذارم سر جاشون ولی قرار بود صبر کنم تا توضیحاتت تموم بشه بعد بیام تو.»
جناب بنده رو به خانم مورد بحث:«بفرمایین تو!» و در همان حال در تلاشم که جلوی ورود استاد پیر به آزمایشگاه را بگیرم!
دانشجویان کلاس در تمام مدت با دهان باز و چشمان گرد در حال تماشایند!
(لازم به توضیح که: جناب استاد متعلق به دانشکدهٔ دیگری هستند و جناب بنده نه دانشکده شان را می دانم و نه اسم ایشان را و نه رشتهٔ مورد تدریسشان را. خانم مورد بحث از طرف دیگر از دانشجویان فارغ التحصیل دانشکده و گروه خودمان بودند، البته!)
جناب بنده:« چهار ساعته از خوشی دارم با دُمم گردو می شکنم!»
مادر عزیز:« آفرین عزیزم! ولی لطفاً خیلی محکم نشکن، ممکنه دُمت درد بگیره!»
در آزمایشگاه، دانشجوی عزیز:«میشه لطفاً اون محلول رنگی رو به لوله آزمایش من اضافه کنید؟»
جناب بنده (شدیداً ذوقمرگ شده از اوج ادب این دانشجو):« البته....هومممم... حالا اگه من می گفتم نه، نمیشه؛ چیکار می کردی؟»
دانشجوی عزیز:« درخواست می کردیم یه استاد دیگه بذارن واسه این آزمایشگاه!» (با یک لبخند شرورِگوش تا گوش)
جناب بنده:«هاه؟!!!»
«شبی با خیال تو همخونه شد دل
نبودی ندیدی چه ویرونه شد دل
......................................
غمت سرد و وحشی به ویرونه می زد
دلم با تو خوش بود و پیمونه می زد
.............................................»*
یادت به خیر یلدای دور!
*«شب مرد تنها» با صدای جناب ابی.
سرخیش روی دستت چکیده یا میان پیاله ات، قوس گونه ات را سر می خورد یا پنهان مانده میان سینه ات، لحظه ای کنار خودت بنشین. تماشا کن عمق رنگش را، تاب بیاور هق هق اش را. ترشی اش که گذشت، مستیت که پرید، دستمالت که خیس خیس گریه شد، سنگینی سینه ات که رفت و نفس کشیدی؛ از خودت بپرس « تو کی هستی؟».
میان تو و ماه آسمان دو شباهت است،
هر دو دلربایید
و هر دو دور!
تصور بفرمایید جناب بنده را در کلینیک پزشکی در حال توضیح به خانم منشی:« بعد از یک هفته که از ضربه خوردن به سرم گذشته چون هنوز سردردهام خوب نشده، می خوام مطمئن بشم که جراحت مغزی ندارم.»
خانم منشی: «چی شد که سرت ضربه دید؟»
جناب بنده: «سرم خورد به لبهٔ کانتر آشپزخونه.»
خانم منشی: «بعد کانتر آشپزخونه چی شد؟!»
......
پی نوشت: این داستان یکی دو ماه پیش رخ داده و جناب نگارنده و کانتر آشپزخانه هر دو در کمال سلامت به سر می برند و جای هیچگونه نگرانی نیست!
به یاد شیرینی و شمع و گل سرخ، تور سفید و حلقهٔ طلا،
بیست و سه شهریورت مبارک، جان من!
«.... تو این غربتی که هستم
دارم می میرم، حالیت نیست...»
ترانهٔ «سیاه چشمون» با صدای خانم هایده
گاهی، عصری، شبی حوصله تنهایت می گذارد می رود. گفتگو با خویش و بیگانه توفیر نمی کند. قدم زدن و تماشای ماه و صدای موج دریا کفاف نمی دهد، دلداری دوست و دلشکنی دشمن هم.
آنوقت تنها نوشدارویت یک لیوان ظریف بلور از خون دل دخت رزان است و شنیدن صدای استاد بنان.
تا فراموشت کنم
ای «بودن» سرد هر روزان
جرعه ای می خواهم
به وسعت دریا،
با گرمای گدازه هایی سوزان.
یه وقتایی باید «نامه های ری را»ی صالحی را خووند یا «افسانه»ی نیما رو یا «مسافر»ِ سهراب رو. یه وقتایی باید بین کلمه ها گم شد. یه وقتایی باید اون خودنویس قدیمی رو جوهر کرد یا گشت اون روان نویس کهنهٔ سیاه رو پیدا کرد، دفتری رو که کاغذاش دیگه زرد شده رو باز کرد و نوشت و نوشت ونوشت ... و گم شد میان کلمه ها.
سگ و گربه را راحت می شود شرطی کرد. اسب و شتر هم به شرطی شدن معروفند. ثابت شده ماهی گُلی عید را هم حتی می شود شرطی کرد*. اما هیچ کَس به ما نگفته بود که مایه شرطی شدن آدمیزاد یکی دو رفت و آمد ساده است.
حالا بگویید ما جواب این دل شرطی شدهٔ ناآرام را چه بدهیم که همه اش به دنبال گل انار است و شبستان خنک پُر طاقی و عطر پونه های لب جوب؟
*سلام رفیق قدیمی!
کاش به جای یاد دادن اینکه چطور راهمان پیدا کنیم، در بچگی یادمان می دادند چطور خودمان را گاه به گاه گم کنیم.
دو سوی جاده خانم را ماههاست قالی ابریشمین سبز روشن پهن کرده اند پر از نقش گلهای زرد و لیمویی و بنفش و صورتی و سفید و نارنجی. ماههاست که با وسوسهٔ پارک ماشین کنار جاده و سر به صحرا گذاشتن و گم شدن بین تپه های سبز پر گل می جنگیم.
هیچکس لیاقت اشکهای ترا ندارد و کسی که چنین لیاقتی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود.
در پایان امتحان و در حال تحویل ورقه، دانشجوی عزیز می فرمایند:« این جواب من درسته؟»
جناب بنده:« بله، درسته!»
دانشجوی عزیز:« نه، آخه این خیلی ساده است. جوابش باید حتماً یه چیز سختتری باشه!»
جناب بنده:!!!
بعد دو سال که هوا زود گرم می شد و فصل نرگس و لاله بی گل می گذشت، بسیار شادمان شدیم وقتی دوتا از نرگسهای زرد باغچه گل دادند. دو هفته منتظر نشستیم که باقی هم نزول اجلال بفرمایند... و همچنان منتظریم!
رفیق شفیق دوران لیسانس* همیشه می فرمودند:« هر وقت فکر می کنم به آخر خط رسیدم و اعصابم تا آستانهٔ پاره شدن کِش آمده اند، اتفاقی می افتد که بیشتر کِشم می آورد. همیشه تعجب می کنم چقدر توانایی کِش آمدن و تحمل کردن دارم.»
این روزها بسیار یادشان می کنیم!
*و البته که رشتهٔ ایشان مکانیک بود!
تصور بفرمایید سؤال امتحانی این است:«چرا برای پاکسازی مناطق آلودهٔ شیمیایی ترجیح می دهیم از باکتریها استفاده کنیم؟»
دانشجوی عزیز در جواب نوشته اند:«این نکته بسیار جالبی است که نیاز به مطالعه و تحقیق بیشتر دارد»!!!
تصور بفرمایید که در وسط توضیح دادن روش تحلیل داده ها و محاسبهٔ نتایج به دانشجویانتان متوجه شوید که بعضی از دانشجوها در حال فیلم گرفتن از شما و توضیحاتتان هستند. اولین فکری به ذهنتان می رسد:« شوت! اینا دارن این مزخرفاتی رو که من می گم ضبط می کنن!»
دومین فکر:«چیکار کنم؟! خودمو بکشم؟!»
تصور بفرمایید سومین چیزی که به ذهنتان می رسد این است که «خدا مرگم بده! چه خزعبلاتی من گفتم تو این دو ماهه!»
تصور بفرمایید با وجود گذشتن همه این افکار از ذهنتان همچنان مجبورید به توضیحاتتان ادامه بدهید!
دانشجوی عزیز می پرسد:«چه برنامهٔ جالبی برای این دو سه روز تعطیلی داری؟»
جناب بنده:«تصحیح ورقه های شما!»
بعد از سه روز بارندگی، تپه ها سبزند. دریا آبی تیره است. آسمان آبی شفاف است و یک گله ابر سفید پشمالوی کپلی در آسمان می چرخند.
تصور بفرمایید بعد از تصحیح دویست ورقه امتحانی و گزارش به این نتیجه برسید که بیش از نیمی از دانشجویانتان نوابغ کشف نشده ای هستند و شما به جای تلاش برای آموختن اصول ساده به آنان، بهتر است تمام انرژیتان را بگذارید برای شناساندن این استعدادهای درخشان به مجامع علمی.
جداً حیف است دنیای علم از تعداد بیشماری فرضیه جدید، محاسبات محیرالعقول و نتایج شگفت انگیز محروم بماند!
تصور بفرمایید دانشجویان عزیز دور جناب بنده جمع شده اند که استفاده از دستگاهی را برایشان توضیح بدهم. در وسط توضیحات من دخترکی رو به دانشجوی کناریش می کند و می گوید:« I hate this lab من از این آزمایشگاه متنفرم!»
جناب بنده:«متشکرم! ولی میشه دفعهٔ دیگه یه جوری بگی که من نشنوم؟!»