۹.۶.۸۸

موسیقی

سه ساعت تمام بالاجبار به یک ایستگاه موسیقی country (این موسیقی واقعاً معادل فارسی ندارد!) گوش دادن خطرناک است. باعث افت سلیقه می شود، باعث می شود که یک روز تمام برای خودتان زمزمه کنید:
«... من شامپاین نمی نوشم
من خاویار نمی خورم...
اپرا نمی رم
رادیوی کوچکم برام بسه
یه سقف رو سرم دارم
و زنی رو که دوس دارم در کنارم
همه چی روبه راهه
چون یه سقف رو سرم دارمو
زنی رو که دوس دارم در کنارم...
آره همه چی رو به راهه
چون کفش به پا دارم
و غمی ندارم
آره همه چی رو به راهه
چون یه سقف رو سرم دارمو
زنی رو که دوس دارم در کنارم
همه چی روبه راهه...»

۱۶.۵.۸۸

شادمانی!

پشت سپر ماشینی نوشته بود:« Wag more, Bark less »
شدید عاشقش شدم!
دم تکان دادن هاپوها وقتی که شادند: Wagging/Tail wagging
پارس کردن: Barking

۱۴.۵.۸۸

آنجا در آخر دنیا

جایی در آخر دنیا،
هندسه بی معنا می شود
و تمام خطوط به هم می رسند،
آنوقت شاید
من هم به تو!

۱۲.۵.۸۸

تصور بفرمایید (۱۲)

تصور بفرمایید تمام این سالها جلوی خودتان را گرفته اید که مقایسه «اینجا» و «آنجا» نکنید و سر به حسرت تکان ندهید... بعد آنوقت یک روز وسط جاده بعد دیدن علامتها و چراغها و تابلوهای هشدار که کارگران مشغول کارند و بسته بودن یک خط از چند صد متر پیشتر، برسید به قسمتی از جاده در حال تعمیر. کامیونها و کارگرها را رد کنید (خیلی آرام و آهسته و با فاصله) و بعد در آخر قبل از باز شدن خط تعمیری ببینید دو شیر فشار قوی آب نسب کرده اند و تریلرهای حامل سنگ و خاک از بینشان رد می شوند تا چرخهایشان شسته شود و بعد وارد جاده شوند.
تصور بفرمایید این نکتهٔ کوچک یعنی وارد نکردن سنگ و کلوخ به جاده ناگهان برایتان بشود سمبل تمام تفاوتهای «اینجا» و «آنجا»... تصور بفرمایید بغض کنید چنانکه...
تصور بفرمایید دو روز تمام فقط بتوانید زمزمه کنید: «...دلم گرفته، ای دوست هوای گریه با من...»

۱۰.۵.۸۸

فرامرز مرد.

فرامرز مرد و من چند روزی در شوک بودم، نه به خاطر خودش؛ به خاطر اینکه مرگ به نسل ما هم رسید... یک جور حس موقتی بودن، مسافر بودن و اینکه انگار همه تلاشهامان برای هیچ، انتها نزدیک...

من یکی دو سالی می شناختمش برکت «کانون شعر شریف» و هیچوقت دوستش نداشتم... تظاهر کردنهایش، تواضع ظاهریش و تشنه توجه بودنش بدجوری توی ذوق می زد... بعدترها، این سوی دنیا، یکی دو باری به وبسایتش سر زدم، همان بود... امشب بازهم بعد خواندن غمنامه ها و استاد خطاب کردن عزادارانش بازهم سری به آخرین پستهایش زدم... همان خود مهم-بین و مقدس-نمای سابق بود... خدایش بیامرزد که حداقل خودش ماند تمام این چهارده سال و هی «باران اسیدی» و مقایسه «بین انقلاب و آزادی»َ ش را تکرار کرد...

و اندوه من در مرگش شاید از همین باشد که فرصت بهتر شدن پیدا نکرد...

خدا به خانواده اش صبر دهد.

۲۹.۴.۸۸

تهران من، تهران کثیف و عزیز من

می شود که توی گرمای روز اول هفته وقتی خیابانهای سبز تمیز و جاده زردرنگ و خاک گرفته و تابستان زده را طی می کنی حس نوستالژی ات عود کند و ذهنت خودش راهش را بکشد برود تهران. تهرانی که دوست داری ازش بیزار باشی و نمی شود. هی موذیانه و یواشکی راهش را توی دلت باز می کند حتی وقتی از شدت سرفه از آلودگی هوایش به حال خفگی افتاده ای و صدایت در نمی آید... وقتی از هرم گرمای آسفالت خیابانهایش نفسِ توی در هزار لایهٔ اجباری پیچیده‌‌ٔ گرمازده بالا نمی آید و با گلوی خشک نه می توانی راه بروی، نه ماشینی سوارت می کند... وقتی در ترافیک اتوبان همت به تله افتاده ای و دارد دیرت می شود آنهم وقتی که دو ساعت زودتر راه افتاده ای... وقتی که بر می گردی بعد چند سالی و حس می کنی در محله خودتان هم دیگر گم می شوی... وقتی به کوههای شمال خیره می شوی و به جای ململ ابر و حریر مه، پرده بدرنگ پلی استری دود و غبار منظره را پنهان می کند... وقتی خیابانهای دود گرفته و سطل زباله های سوخته و نیروی امنیتی را اسلحه به دست و مردم را خونین و در حال دویدن می بینی... وقتی...
با اینهمه باز دوستش داری. زهرش تلخ و شیرین در تنت دویده، معتادش شده ای. معتاد همان معدود لحظه های قشنگش، هرچند کوتاه و زودگذر... همان قدم زدنهای غروبهای پاییزش و خش خش برگها زیر پایت... دوستش داری به خاطر جلوه ناز جوانه های بیدهای مجنونش بعد یک باران بهاره و دوستش داری به خاطر تمام تجریش پیماییهای غروبهای تابستان، به خاطر همه مغازه ها و پاساژهایش، به خاطر همه پارکهای کوچک خیابانهایش، به خاطر همه کتابفروشیهای میدان انقلاب... دوستش داری به خاطر تماشای دریای نورهای کوچک وبزرگش وقتی که هواپیمایت در مهرآباد می نشست و دوستش داری به خاطر همان یک نظر و گاه به گاه دیدن دماوند سپیدپوش از میان ابر و آلودگی... دوستش داری به خاطر بوته های شقایق کنار اتوبانهایش... و دوستش داری به خاطر همه مردم بی آداب و گاه پررو و همیشه خوشگذرانش...
بله دوستش داری، مخصوصاً به خاطر مردمش... که زنده اند و پر شورند و به وقتش مهربانند و مقاومند و می دانند کی و کجا باید بایستند و فریاد بزنند...

۲۷.۴.۸۸

تصور بفرمایید (۱۱)

تصور بفرمایید با جناب همسر در مورد محصولی صحبت می کنید. بفرمایند قبل از مصرف باید نظرات باقی مصرف کنندگان ( consumer reviews ) را بخوانند. بعد شما عرض کنید که «حالا یا خوبه یا بد...حس ماجراجوییت کجا رفته؟»(Where is your sense of adventure? )
بفرماییند« حس ماجراجوییشون را برای دوچرخه سواری و شنا و قایقرانی و غیره استفاده میکنند»
بعد شما:«هاااااااااااااااااااااااااااه؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!»
بعد تصور بفرمایید که در مکتب شما این ماجراجوییهای ایشان در حد سفر به جنگلهای آمازون یا بالا رفتن از اورست است!!!

۲۵.۴.۸۸

آدمیزاد، قاصدک، امید

اصولاً آدمیزاد* موجود غریبیه. میشه که گاهی، بعد اتفاقی، شنیدن خبر بدی، تجربه کردن یه ناامیدی بزرگی اول دچار شوک بشه... یه هفته، دو هفته همه حساش از کار می افتند. بعد دچار خشم میشه، از زمین و زمان بیزار، می خواد داد بزنه، بشکنه، تغییر بده... بعد دچار غم و غصه میشه. این موقعیه که دیگه دنیا تار و سیاه شده و زندگی بیمعنی و خلاصه همه چیز رفته زیر سوال... بعد نوبت ناامیدیست... این مرحله از همه غریبتر است درست مثل ترانه «قاصدک»...
با گفتن «...انتظار خبری نیست مرا..» و «...گرد بام و در من بی سبب می گردی...» و «...برو آنجا که تو را منتظرند ...» شروع می شود و بعد «...دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو ، فریب...»
ولی... آره یک جایی اون آخرا می رسه به «... راستی آیا خبری هست هنوز...؟» و «... خردک شرری هست هنوز؟»... این مرحله خطرناکه چون با وجود اینکه:
«...قاصدک!
ابرهای همه عالم
شب و روز
در دلم می گریند .»
ولی بازم امیدواری... یه جایی ته دلت اون «خردک شرر» زنده شده، یه کوچولو گرمی و نور زیر همه اون خاکسترا...
این امید باعث میشه کارای عجیب غریب بکنی... باعث میشه هر روز صفحه اول «یاهو! » رو که باز می کنی بگردی دنبال یه خبر از «ایران» !

*بنده شخصاً دوست دارم «فرشته» خطاب شوم ولی شما نازنینان می توانید خودتان را «آدمیزاد» خطاب کنید!

۱۷.۴.۸۸

غرور ملی

فرقی نمی کند کجا را خانه خطاب کنی و مردمت چه رنگ و زبانی داشته باشند، گاهی، دیر به دیر شاید؛ سالی ماهی؛ حادثه ای شاید، پر از حس تعلقت می کند، حس عضوی از جمعی بزرگتر بودن... می خواهد دیدن پیرمرد و پیرزنهای سالها ساکن ینگه دنیا و جوانان متولد این سوی آب در انتخابات باشد یا جمع شدن دو سه هزار نفر مردم شهر کوچک محل سکونتت در مرکز شهر برای جشن گرفتن روز استقلال...
این روزها، این وقتها، این حس کوچک بودنت در این جمعها بسیار شیرین است.

پینوشت: این نوشته با چهار پنج روز تاخیر منتشر شده است!

۱۶.۴.۸۸

این بخت نامراد

خبرها کمتر شده، سکوت و صبر و انتظار... تکرار همان روزهای چهار سال پیش، ده سال پیش... و ما که دوباره برمی گردیم به همین غربیترین گوشه دنیا نشستن و باز هم نخواندن و سر به زیر شن فرو بردن و شبها باز کابوس جنگ و آوارگی دیدن... بعد هم دلداری دادن به خودمان و دیگران که ما نشسته ایم و ماستمان را می بندیم* و به کسی کاری نداریم. می گذرد کم و بیش، خوب و بد...
«... و ما دوره می کنیم شب را و روز را...»

* حکایت ماست بندی ما اینکه چند ماه قبل یک دستگاه ماست بندی (ماست سازی؟!) خریده ایم و با تلاش و تحقیقات شبانه روزی، در عرصه تولید ماست کاملا خودکفا شده و مشت محکمی بر دهان استکبار جهانی کوبیده ایم!

۲.۴.۸۸

خانه ام آتش گرفته است، آتشی جانسوز آتشی جانسوز...
...هر طرف می سوزد این آتش...
...آی فریاد، آی فریاد،
آی فریاد....

۲۹.۳.۸۸

یاد

زمزمه می کنم: «...بگذرد این روزگار تلختر از زهر...»
تکرار می کنم: «پایان شب سیه سپید است...»
و این جمله مورد علاقه من و یک دوست بسیار قدیمی: «... تا ریشه در آب است امید ثمری هست..»

۲۵.۳.۸۸

فریاد

دلم کتاب شعرهای خسرو گلسرخی را می خواهد، همان که وقت آمدن جایش گذاشتم به حساب اینکه زبانش قدیمی و بیربط شده. دلم همه آن فریادهای از ته دل، همه آن شور را می خواهد... زبان اعتراضم را گم کرده ام... دلم پشت بامهای تهران را می خواهد تا فریاد بزنم... تا بگویم شرمتان باد! یک دنیا صدا، یک طوفان اعتراض در گلویم، بر سینه ام نشسته... نفس کشیدن سخت شده... کاش تهران بودم...

۲۲.۳.۸۸

انتظار

سخته نه؟ سخته بشینی منتظر که نتیجه آرا بالاخره اعلام بشه؟ سخته درست وسط همه حرفا و بحثا با اینکه همه می دونن امید بستن بیهوده است باز هم بگی حالا شاید که نکردند، که اینقدر بیشرمانه تقلب نکردند... شاید... درست مثل نشستن به انتظار اینکه مریض عزیزت جان به در می برد یا نه، آنهم وقتی همه دکترها جوابت کرده اند... سخته نه؟ دردش دیوانه ات می کنه همونطور که چهار سال پیش... وقتی یک روز تمام از شدت اضطراب حتی نتونی سرجات بشینی... وقتی داری از نگرانی دیوونه می شی... سخته...
ما تا کی باید دل ببندیم؟ تا کی باید تماشا کنیم که امیدهامون بر باد می شن؟ تا کی باید وقتی حرف از دولتمان می شود سر از شرم به زیر بندازیم؟ تا کی...؟
«...بر کجای این شب تیره بیاویزیم قبای ژنده خود را؟...»

۲۱.۳.۸۸

جاده (۲)

جاده خانم مسیر خانه به مدرسه مدتیست پیراهن کرم پوشیده اند با راههای سبز پررنگ و دسته گلهای سفید بزرگ. دامنشان هم گل ریزه های زرد دارد با ساقه های بلند سبز تیره. شما بفرمایید ما چه رنگی بپوشیم که کنار جناب ایشان بی رنگ و حال به نظر نرسیم؟!
در ضمن : "من به موسوی رای می دهم."

۲۰.۳.۸۸

سبز باشیم

چهار سال است که به هیچ سایت خبری وصل نمی شوم. چهار سالست که در مورد ایران هیچ چیز نمی خوانم. اگر در مجلسی کسی بحثی را شروع کند یا حرف را عوض می کنم یا با کس دیگری حرف دیگری را شروع می کنم. سه سالست که کتاب تازه به فارسی نخوانده ام. فارسی خواندن و نوشتنم محدود به وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی شده. ایمیل که می زنم نصفش انگلیسی می شود. حرف که می زنم از هر پنج کلمه دو تا انگلیسیست. نه سالست که ساکن مرزپرگهر نیستم و فقط سه بار به ایران سفر کرده ام. با اینهمه جمعه رای می دهم:
"من به موسوی رای می دهم."

۲۷.۲.۸۸

باغ ایرانی

روزی روزگاری پدربزرگ پدری کتابی قدیمی از مجموعه مقالات سیاحان و محققین فرانسوی در مورد ایران را به بنده مرحمت فرمودند که حالا لابد در جعبه ای خاک می خورد. این سفر اخیر و دیدن «بوستان ناجی» یزد مرا شدید مشغول نقش باغ و بوستان در معماری ایرانی کرد و یکی از مقالات آن کتاب را به یادم آورد، جایی که نویسنده باغهای ایرانی را به قالیهای ایرانی تشبیه می کند و اینکه طراحی بوستانهای ایرانی به نوعیست که تماشاگر را گردش داده و مجذوب کرده و ناغافل به مرکز باغ و عمارت اصلی می رساند ولی باغهای فرانسوی دیدارکننده را در حاشیه گردش داده و بنای اصلی را از نظر دور می کنند. حالا یا این سیاح از دوره ای دیگر حرف می زده یا چهار عمارتی که من دیده ام از اصول باغسازی ایرانی خیلی پیروی نمی کرده اند. در نظر بیاورید «باغ ارم» شیراز را و «چهل ستون» اصفهان و «باغ دولت آباد» یزد و این کشف آخری «بوستان ناجی» را، همه استخری در مقابل عمارت دارند که به محض ورود نگاه را می کشاند به سمت ساختمان و تالار آن.
حالا اگر منظور نویسنده خانه های عادی شهری بوده باشد، حداقل در ولایت آباو اجدادی ما؛ ترکیب ساختمان و حیاط خانه های قدیمی (بگیرید شصت هفتاد سال به بالا) بسیار شبیه نقش قالی است: ساختمانها معمولا حیاط و باغچه ها را احاطه کرده و اتاقها در چهار طرف واقع اند درست مثل حاشیه قالی، بعد مسیر عبور است و بعد باغچه هایی که چهار گوشه ها را گرفته اند درست مثل نقشهای گوشه ای قالیها و در مرکز حیاط همیشه حوضی هست پر از ماهی قرمز درست مثل ترنج مرکزی قالی.
الغرض این عادت ناپسند ما که پس از هر سفر تا مدتها تصاویر سفر را نشخوار می کنیم دست به دست معلومات مختصر حرفه ای مان از طراحی و معماری داده و قدرت حافظه مان در یادآوری خوانده های قدیمی مزید بر علت شده، پاک گیج شده ایم که منظور آن نویسنده چه بوده در آخر... یا ما باید برویم همه باغهای قدیمی ایران و کوشکهایش را یک دور بازرسی کنیم دوباره یا جناب نویسنده بیشتر شاعری می کرده اند تا سفرنامه نویسی!

۲۴.۲.۸۸

شوک

جماعت، این تغییر موقعیت از دختر نازپرورد خانواده به همسری دلسوز و کمرباریک بسیار دشوار و اصولاً شوک شدیدیست به دستگاه عصبی. کسی نکی خواهد تحقیقی مقاله ای چیزی در موردش انجام دهد؟!

۲۳.۲.۸۸

رسیدن

بیست و چهار ساعت که به آوارگی بگذرد و مچاله شدنت روی صندلی و سرت که پر شود از صدای غرش موتور هواپیما، هی قدم بزنی بی حوصله بین مردم و مغازه ها و فضایی مصنوعی، چهار وعده غذای بدمزه و بی کیفیت را فقط از ترس ضعف کردن و از هوش رفتن اگر ببلعی، آنوقت تازه می رسی به زمین و بالاخره به مقصد... بعد هی سرت می رود روی شانه نازنین همسر و دستت روی بازویش مبادا باز یک لحظه دور شود، رسماً می شوی آویزانش... بعد یک نصفه روز طول می کشد که یادت بیاید کجا هستی و دوباره با خانه ات آشنا شوی. بعد هی ذهنت پرحرفی با مادرجان را بخواهد یا سر به سر خواهرک گذاشتن را... بعد هی نگاه کنی که چرا اینقدر زندگی آرام است، چرا ماشینها هی برای هم بوق نمی زنند، چرا مردم با لبخند جوابت را می دهند... بعد هی دماغت هوس عطر یاس کند و دلت هوس پالوده... بعد هی تو گم شوی میان اینجا و آنجا، دیروز و امروز...

۱۵.۲.۸۸

تصور بفرمایید(10 )

تصور بفرمایید که بعد از سالها به دیدار قوم و خویشان عزبز نایل آمده اید (یعنی آمده اند به دیدنتان!). بعد تصور بفرمایید که گروهی از خویشان نازنین ابراز لطف کرده بفرماییند که چرا جناب شما اینقدر پیر و زار و نزار شده اید. بعد تصور بفرمایید که مادر عزیز در اقدامی بیسابقه مشت محکمی بردهان این یاوه گویان کوبیده و بفرمایند که دختر عزیزشان نه فقط چین و چروکی بر چهره ندارند که حتی قامتشان همچنان مثل گذشته قلمی و باریک است!* بعد تصور بفرمایید تمام نورچشمان فامیل (حتی آنها که پنج تا ده سالی کوچکترند) در این سالها یال و کوپالی به هم زده باشند و چین و شکنی بر چهره...

بعد تصور بفرمایید که شما طی چهل و هشت ساعت گذشته اش فقط شش ساعت خوابیده بوده باشید!

بعد باز تصور بفرمایید که مادر عزیز درست از روز بعد در جهت جبران این نقیصه برآمده شما را پرواری بسته باشند!*

بعد هم لطفا تصور بفرمایید که این پست خودش رفته در مقوله صغری خانومی!

۳.۲.۸۸

برای تو

"آخ یکی بود یکی نبود، یه عاشقی بود که یه وقت بهت می گفت دوست داره، آخ که دوست داره هنوز...
شب که میشه به عشق تو غزل غزل صدا می شن، ترانه خون قصه شبای عاشقا می شن..."*

* از ترانه ای با صدای ابی

۲.۲.۸۸

یزد

ده روزیست که اینجا هستم بین گلهای انار و زیر آسمان کبود و آفتاب داغ. ده روزیست کنار یاسهای امین الدوله ام ، توی بازارهای پرپیچ و خم، مبهوت برق طلا و آبی آسمان و سرخی قالی، به دنبال درهای رنگ و رو رفته با چفت و کلونهای بزرگ و قدیمی... ده روزیست زندگی ساده شده، رنگها شفاف، خوردنیها خوشمزه...

۱۸.۱.۸۸

زنده بودن

(۱)
دو طرف مسیر روی تپه پر باشد از گلهای زرد و بلند. خودت را گم کنی بین گلها و نگاهت فقط زرد باشد و سبز و باز زرد.
(۲)
بالاترین تپه منطقه و همه شهر گسترده مقابل دیدگان. همه اطرافت تپه های سبز و روبرویت شهر کوچک مابین تپه ها و درختان نخل و اقیانوس سپید و آبی آرام. تک و توک قایقهای بادبانی که دوردست خط افق را بخراشند.
(۳)
خورشید که پایین برود در افق دریا و هی کمتر و کوچکتر شود تا ناپدید و بعد انفجار نور، رنگهای طلایی و سرخ و نارنجی.
(۴)
باران یک دفعه و ناگهان و قطره ها که موج بزنند در هوا مثل یک پردهٔ توری خیس. بوی باران، بوی خاک، بوی نا... بوی خوب خاک بارانخورده... بوی عشق.

کم می شود زندگی را اینطور لمس کرد، کم می شود اینقدر سپاسگزار زنده بودن بود. کم می شود اینطور شور داشت و سبک بود. کم می شود اینطور عاشقانه نفس کشید، هر نفس شکرانهٔ بودنت.

۱۶.۱.۸۸

در و درگاه

دلم هوس عتیقه کرده، قدمت، تاریخ... پرده های دمشقی ضخیم پرنقش، زیرسماوری با حاشیه گلدار ابریشمی سفید... دلم هوس آن استکانهای چای ظریفی را کرده که یک قلپ بیشتر تویشان چای جا نمی شود، همانها که توی نعلبکیهای گل سرخی می نشینند و بعد توی یک سینی فسقلی که فقط جای نعلبکی دارد و قاشقی کوچک و دو سه حبه قند... دلم هوای سوزنی ترمه قدیمی کرده، آنقدر توی صندوق مانده که رد تا بجانش مانده باشد و همه حاشیه ها و یراقهای نقره اش سیاه شده باشند... دلم قندان شیشه ای سبز عتیقه می خواهد، پایه بلند... از آن تنگ و گیلاسهای قرمز یاقوتی چک هم... کاسه نایینی و قوری نقش انگوری هم... دلم یک رومیزی پته کهنه می خواهد که رنگ قرمزش نیم رفته باشد و آبیهایش روشن شده باشند و نرم... دلم یک صندوق بزرگ چوبی با آستر و رویه چرمی و چفت و بند آهن سیاه می خواهد...
دلم یک دنیا جنس آشنای عتیقه می خواهد که نرم نرمک رویشان دست بکشم، توی دست بچرخانمشان، بازی نور را رویشان تماشا کنم. دلم تاریخ می خواهد، ریشه، مکان، تعلق...
دلم باز گم شده، می خواهد ببیند که « من در کجای جهان ایستاده ام»*، میخواهد پیدا شود، دنبال خانه می گردد...


*«...ثقل زمین کجاست، من در کجای جهان ایستاده ام...» از خسرو گلسرخی.

۱۴.۱.۸۸

موسیقی مدرن

این علاقه به رپ فارسی مثل یک ویروس است با تماس مداوم اشاعه پیدا می کند! جناب بنده که یکی دو سال پیش اولین آهنگ «زدبازی» را زننده و توهین آمیز و «ساسی مانکن» را مبتذل و بی سوادانه خواندند، پس از اتلاف دو سه شب گوش دادن به همان خزعبلات، این روزها وقتی پشت کامپیوتر می نشینند بی فوت وقت می گردند دنبال آهنگهای این گروهها!
شما بفرمایید «اوج ابتذال»، فرمایشتان هم کاملاً متین و موقر!
در این برهوت دچار قحط فرهنگ شده ایم یک کنسرت درست و حسابی هم روی صحنه نمی رود. موسیقیدانان وطن نشین هم محکم نشسته اند در وطن! این هم عذر نه چندان موجه!

۱۲.۱.۸۸

تصور بفرمایید (۹)

تصور بفرمایید که شدید ذوق کرده اید که فیس بوک در ایران هم باب شده و شما جمعی از دوستان سالها گم شده را یافته اید. بعد تصور بفرمایید که یک بنده خدایی که آخرین بار ماه اول ترم اول سال اول دانشگاه جفنگی پرانده و شما بعد از آن حتی یک سلام و علیک هم با هم نکرده اید و مرده و زنده تان هم برای هم مهم نبوده، برایتان تقاضای دوستی بفرستد. حالا شما هم خبطی کرده باشید و اوج محبوبیت اورکات هشت نه سال پیش جناب ایشان را به صرف همدوره بودن اضافه کرده بوده باشید(!)، سوال اینکه آیا باید همان اشتباه را تکرار کنید؟!
بگذاریدش به حساب بزرگ شدن و عاقل شدن و این حرفها(!!!)، تصور بفرمایید با چنان لذتی دکمه «نادیده گرفتن» را بزنید که انگار دنیا را دودستی تقدیمتان کرده اند!

پینوشت ۱: تصور بفرمایید اگر این نوشته دسته بندی داشت می رفت در مقوله «صغری خانمی!» و کوچکی دنیای نگارنده را ببخشایید!
پینوشت ۲: حالا چه اصراری دارند بعضیها که حتماً اضافه شوند به لیست دوستان بعضیها که وقت همدانشگاهی و همکلاسی بودن هم دوست هم نبوده اند؟!

۱۱.۱.۸۸

جاده

این راه خانه به مدرسه جاده بسیار دلبر و خوشپوشی دارد که هی روز به روز و هفته به هفته سر و ظاهرش را عوض می کند. از اواسط فوریه جاده خانم لباس سبز یکدست می پوشند، دو هفته بعد یک عالمه گلهای خوشه ای بنفش به خودشان می آویزند، یکی دو هفته بعدترک گلهای ریز زرد کمرنگ هم به آنها علاوه می کنند، کمی بعدترش گلهای درشتتر زرد پررنگ. حوالی حالا هم شروع کرده اند به زدن گل سینه های شقایقی نارنجی.
آدم شدید احساس بد لباسی و کم ذوقی و بی سلیقگی می کند وقتی یک دست لباس آبی یا سرمه ای یا خاکستری می پوشد، در مقایسه با اینهمه رنگارنگی و خودآرایی جاده خانم!

۲۹.۱۲.۸۷

دی سی سیگنال*

شبها ترانه گوش می کنم، بنیامین، شادمهر، هایده، ستار... همه آن ترانه های قدیمی و آشنا، حالا شما بگویید جک و جواد! خواندن و نوشتنم کم شده... انگار جریان افکار فقط ورودی است. خروجی ندارد!

* مجموعه لغاتم متاثر از یک مهندس برق است!

۲۷.۱۲.۸۷

آه گربه

درخت کاج جلوی خانه را که پاتق کبوترها و قمریهای تنبل محل بود چند روز است که بریده اند. گربه جان دیگر نمی تواند برای کبوترها خط و نشان بکشد وقتی روی لبه پله ها می نشیند. سه چهار روز است که گربه بیچاره به پنجره و جای خالی شاخه ها خیره می شود. گمانم توی دلش یواشکی آه می کشد!

۲۵.۱۲.۸۷

تصور بفرمایید (۸)

تصور بفرمایید ساعت ۱۱ شب در خیابان خلوت دارید به خانه برمی گردید، درست وقتی وارد فرعی نزدیک خانه می شوید از زیر بوته های کنار خیابان یکی از این خرگوشهای فانتزی کوچک با گوشهای آویزان و پشم بلند (صورت و گوشهای قهوی ای، بدن تپلی شیری، بسیار شبیه یک خوکچه هندی) در بیاید و شروع کند آرام آرام دم پیاده رو راه رفتن. بعد تصور بفرمایید که حیوان دوستی شما غلیان کند ناگهان، دلتان برای خرگوش خانگی گمشده بسوزد، نازنین همسر هم موافقت کند که خرگوشک گم شده و به احتمال قوی کایوت* ها یک لقمه چپش می کنند. دور بزنید، یک بیست متری برانید آرام و چشمتان به بوته ها باشد و پیاده رو تا خرگوشک را پیدا کنید. پیاده شوید و خرگوشک را صدا کنید و آرام آرام دنبالش بروید و تا بیایید بقاپیدش از چنگتان دربرود و از بین انگشتانتان بلغزد و برود زیر بوته های پر خار... بعد نازنین همسر از درون ماشین بگویند که چرا فراریش دادی و شما بایستید حیران.
بعد تصور بفرمایید در این گیر و دار یک ماشین پلیس پشت سرتان بایستد که چه شده و مشکل از چیست. بعد شما بگویید که سعی کرده اید یک خرگوش خانگی گمشده را بگیرید و جانور فرار کرده. جناب پلیس بفرمایند از کجا می دونی که خانگی بوده؟!** شما بفرمایید« آخه سفید بود!» جناب پلیس مجاب شوند و بیایند به کمک شما و جناب همسر و حتی نور چراغشان را هم تنظیم کنند روی بوته ها... ولی خرگوشک پیدا نشود که نشود و شما با دعای اینکه انشاالله جانور جان به در ببرد سوار شوید و راهی خانه.
تصور بفرمایید بعد چند دقیقه فکر کردن به این نتیجه برسید که پلیس ایستاد چون فکر کرد شما و جناب همسر دعوایتان شده و آقای عزیز شما را از اتومبیل بیرون کرده اند!
بعد تصور بفرمایید که نازنین همسر بگویند خون خرگوشک گردن شماست و اگر ایشان رفته بودند به دنبالش الان جانور امن و امان توی یک جعبه بود یا دست پلیس. بعد تصور بفرمایید که شما وجدانتان خیلی خیلی به درد بیاید چون ترسیده بودید که خرگوشک گازتان بگیرد که محکم نگرفتیدش و حیوان در رفت...
بعد فکر کنید که لابد حیوان مال یک بچه ای بوده و چقدر آن بچه غصه خواهد خورد که خرگوشک گم شده و چقدر گریه می کند که خرگوشک غذای کایوتیها شده... خلاصه که وقتی به خانه می رسید دلتان چنان گرفته باشد که گربه تنبلتان را بغل کنید و فکر کنید اگر خدای نکرده گم شود شما چقدر غصه می خورید... بعد یک چند دقیقه با گربه جان بیشتر بازی کنید و نازش کنید محض گرامیداشت خاطره خرگوشک...
تصور بفرمایید هی هر روز یادتان بیاید و دلتان بسوزد برای خرگوشکی که سه تا آدم بزرگ را سر کار گذاشت ولی احتمالاً شب را صبح نکرد!

* کایوت یا کایوتی گرگ آمریکای جنوبیست، قد و قامتش به شغال نزدیکتر است تا گرگ. همان جانوریست که سعی می کرد آن مرغک رودرانر را بگیرد توی کارتون و همیشه از بلندی پرت می شد پایین و رودرانر می گفت: « بیب بیب»!!!
** در این منطقه خرگوش فراوان است معمولاً غروبها کنار خیابان و روی چمنها به چرا مشغولند. رنگشان خاکستری یا قهوه ایست و غذای کایوتها یا روباهها یا پرندگان شکاریند، یک تعدادی هم زیر ماشینها فدا می شوند.