۲۰.۱.۸۹

افسردگی

خدمت رفیق قدیمی نازنینی که سالی ماهی یکبار احوالمان را می پرسند شرح افسردگی زمستانه مان را می کردیم. بعد حاشیه زدیم که قضیه از فصلی بودن گذشته و چهار فصل تمام، روز پشت روز؛ خمارمان کرده زندگی. چای سبز برایمان تجویز کردند. لبخند زدیم آرام و نگفتیم که سالهاست نوشیدنیهای گرممان فقط جوشانده های گیاهی اند و چای سبز. این یک ماهه اخیر هربار لیوان چایمان را به لب برده ایم به یاد تجویزشان به خودمان «نوشانوش!» حواله کرده ایم، هنوز افاقه نکرده. تا باز چه افتد، ما صبر می کنیم!

۱۷.۱.۸۹

چشمهایت را ببر به مهمانی

گاهی بدجور خالی می شوی از همه چیز، از محبت، از رنگ، از شادی، از حرف... حرفهایت می شود جملات اتوماتیک، ضبط شده، کلیشه، فکر پشتشان نیست، تازگی ندارند. کلمه هایت تمام شده اند، موضوع برای فکر کردن نداری. گاهی بدجور کفگیر ذهنت به ته دیگ می خورد. حالا تو بیا این صفحه را هی باز کن و هی ببند، هی دلو جمله سازیت را بیانداز ته چاه و هی خالی بکشش بالا یا نه بدتر، پر از گل و لای و لجن. گاهی احتیاج داری فقط راه بیفتی دنیا را تماشا کنی، مغازه های رنگارنگ، پارک، دریا، پارچه، چوب، گل... بافت، رنگ... احتیاج داری توی ذهنت تصویر تازه جمع کنی. کتاب تازه بخوانی، آدم تازه ببینی... نه، اصلاً بروی یک جای جدید که ساختمانها و خیابانها هم تازه باشند. یا سه چهار روز بروی فقط موزه پشت موزه... یا چند روز پشت هم بنشینی یک جای شلوغ، سرگذری، توی ایوان چایخانه محل یا نیمکت کنار خیابان، فقط آدم تماشا کنی، رفت و آمدها را، ژستها را، لباسها، عجله ها... آنقدر که مغزت دیگر در لحظه پردازش کردن را بگذارد کنار، برود توی مود انبار کردن مطلق، تصویر پشت تصویر. بعد، چند روز بعد؛ خستگیت که در رفت بنشینی تک تک آن تصویرها را بیاوری جلوی چشمهایت، هی بچرخانیشان، از هر طرف تماشایشان کنی. بعد برای توصیفشان کلمه و جمله بسازی، حالا نوشته یا نانوشته.

۹.۱.۸۹

تصور بفرمایید (۱۸)

تصور بفرمایید هول برتان داشت که زمستان رفت و سرما تمام شد. چون خیلی عاشق سرمایید اصولاً، برای اینکه عقب نمانید و دلتان تنگ نشود گفتید این آخر فصلی قدری سرما نوش جان کنید.
الغرض حال ما اینست این روزها!

۶.۱.۸۹

قلمت را...

شوق رسیدن بسته های پستی فقط به باز کردن و لذّت بردن از هدایا نیست. مزه آن کارت تبریکهای دست نوشت ناز چیز دیگریست. عشق ما به نقشهای سنتی و کارهای استاد فرشچیان به کنار، آن دو-سه خط نوشته خواهران نازنینمان بیشتر دل می برد. بعد می شود که کارتها را بگذاری دم دست، چند بار در روز هی یواشکی بازشان کنی و بخوانی، هی حس کنی کنارشان نشسته ای و صدایشان را می شنوی.

بعد هی به خط آن یکی خواهرک از گل نازکترک نگاه کردن و هی دیدن تشابهاتش با دستخط خودمان. بعد یادآوری اینکه تمام اعضا خانواده کم و بیش یکجور می نویسند، گیرم که مادر جان «ی» هایش کشیده و شکسته باشد، خواهر جان سه نقطه هایش را دانه دانه بگذارد، آقای پدر «الف»هایش را بلند و خط برادر جان را خودش هم نتواند بخواند. اینها ظاهر ماجراست. آنچه پیوند می زند همه را دیدن قوسهای «نون» و «ی» پدر است در دستخط هر سه مان. اینکه هر سه «ه» اول کلمه و «میم» آخر را مثل مادر می نویسیم. فرقی نمی کند من سالها مشق خط کرده‌ٔ وسواسی نستعلیق نویس یا برادر نازنینی که حوصله برداشتن قلمش را از روی کاغذ نمی کند و همه کلماتش را به هم می چسباند یا خواهرکی که دندانه های «سین » و «شین»َش را تیزتر از باقیمان می نویسد، مهم این است که وقتی خط هر پنج تایمان را روی یک کاغذ ردیف کنی نه فقط تک تک شخصیتهایمان، که همهٔ تشابهات خانوادگی را هم تصویر کرده ای.

۲۹.۱۲.۸۸

عید ۸۹

عید مبارک!


سال خوشی داشته باشید.

۲۵.۱۲.۸۸

عیدانه

هرسال از یکی دو هفته مانده به عید کدبانوگری من گل می کند. خانه تکانی نمی کنم ولی به جایش کاسهٔ «چه کنم، چه کنم» به دست می گیرم که سفره عیدم را چطور بچینم. چه رنگی، چه گلی، چه رومیزی و سفره ای، شمعدان کوتاه یا بلند...
امسال اما مثل پارسال گیج نمی زنم. امسال ترکیب رنگ سفره ام معلوم است : سبز سبز.
سفرهٔ سفید خواهم انداخت و ظرفهای سفید انتخاب خواهم کرد. سه شمع بلند سبز و سفید و سرخ یک طرف خواهم گذاشت، آینه ای را که به دورش روبان سبز کشیده ام را کنارشان. ماهی قرمز و طلایی نخواهم خرید. نمی خواهم شاهد اسارت و مرگش در یک تنگ کوچک باشم. به جایش چند گلبرگ گل سرخ پخش می کنم میان سفره و در ظرف آب. لالهٔ سرخ خواهم خرید و سنبل سپید. سبزه ها که سبز شدند روبان قرمزی خواهند داشت با یک پاپیون کوچک سبز.
سفرهٔ عید امسال معنایی بیشتر از همیشه دارد.

۲۲.۱۲.۸۸

تصور بفرمایید (۱۷)

تصور بفرمایید این بخش از مکالمه تلفنی بنده را با مادر عزیز:
عرض می کنم: دلم واسه بازار یزد تنگ شده!
مشکوکانه سؤال می فرمایند: واسه طلافروشیها؟
با قدری شرمندگی: نه، بیشتر واسه در و دیوارش!
از لحنشان کاملاً می شود فهمید که دارند سر به تأسف تکان می دهند: آره، قبلن هم دلت واسهٔ دود و دم تهران تنگ می شد!

۱۹.۱۲.۸۸

«سر اومد زمستون»

«سر اومد زمستون
شکفته بهارون
گل سرخ خورشید باز اومد وشب شد گریزون
کوها لاله زارن
لاله ها بیدارن
تو کوها دارن گل گل گل آفتابو می کارن

نه خارم نه خاشاک
زن و مرد بی باک...
من آروم نگیرم...»

۱۷.۱۲.۸۸

بهار آرزو

«تا بهار دلنشین آمده سوی چمن
ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن
چون نسیم نوبهار بر آشیانم رهگذر
تا که گلباران شود کلبهٔ ویران من
بازآ ببین در حیرتم
بشکن سکوت خلوتم
چون لالهٔ تنها ببین
بر چهره داغ حسرتم
ای روی تو آیینه ام
عشقت غم دیرینه ام
بازآ چو گل در این بهار
سر را بنه بر سینه ام»

۱۵.۱۲.۸۸

بهارانه

تنها بوته سنبل باغچه یک هفته-ده روزیست گل داده. از کنارش که رد می شوی عطر لطیف و نافذش مستت می کند. امروز یکی از دو شاخه گلش را گذاشتم توی گلدان پاقدمی عید. لاله ها و نرگسهای شهلا ولی امسال هم مثل سال پیش برگ زدند و گل ندادند. هوا زود گرم شد. بوته های سبزشان را نگاه که میکنم دلم برای اسفند تهران و شور و هیجان قبل از عید تنگ می شود. تنگهای ماهی قرمز، بشقابهای سبزه، باغچه های پر از بنفشه و پامچال. بیدهای مجنون با جوانه های سبز ناز. بوی باران. شاخه های بیدمشک...

۱۴.۱۲.۸۸

«تو کجايي تا ببيني...»

روزی روزگاری از زیادی در پوستم نمی گنجیدند تمام شخصیتهای وجودم. جایمان همیشه تنگ بود، زیاد بحثمان می شد، اختلاف نظر فراوان داشتیم من و تک تک آدمهای درونم. حالا مدتهاست که از بیشترشان خبری نیست. نمی دانم کجا رفته اند. نمی دانم هر کدامشان در کدام لحظه ای از گذشته، در چه مرحله‌ٔ زندگی، در کجای خاطراتم گم و گور شده اند. آن دخترک پنج ساله که می خواست دکتر حیوانات بشود چه کاره شد عاقبت؟ آن موجود مستقل و مغرور که کوتاهیهای دیگران را به کمشعوریشان می بخشید کجا رفت؟ آن دخترک شاعرپیشهٔ احساساتی که همیشه دنبال زیبایی می گشت کجا گم شد؟ آن یکی که گمان می کرد روزی نویسنده بزرگی می شود چه؟ نوجوانی که آرزویش اخترفیزیکدان شدن بود حالا چه می کند؟ آنکه تا دمدمهای صبح می نشست به مشق خط کردن کی قلم و دواتش را گم کرد؟ آن یکی که عشق سیاه قلم بود و مدادهای رنگی و دفتر طراحیش را همه جا با خودش می برد چه؟ آن پرحوصله ای که ساعتها به غم و غصه ها و پرحرفیهای دیگران گوش می کرد چطور شد؟ آن فیلسوف لاادری کنجکاو که همیشه دنبال جواب بود کی با این پاسخهای نیمه کاره راضی شد؟ آن موجود پر انرژی همیشه به دنبال ماجرا و تنوع و تازگی کی خسته شد، ساکت شد، قانع شد؟ آن یکی... آن دیگری... آن...
به نبود ادمهای درونم، به این سکوت، به این خلأ عادت ندارم. این تنهایی درونی را دوست ندارم. این روزها در پوست خودم لق لق می خورم بسکه خالیم.

۱۱.۱۲.۸۸

غرور

حیوان وحشی مغرور است و مستقل. از پرنده و چرنده حرف نمی زنم. منظورم شیر و ببر و پلنگ و گرگ است، اربابان حیات وحش، پادشاهان کوه و جنگل و صحرا. الغرض این بزرگان دنیای وحش اگر زخمی و بیمار و دردمند باشند، ناله و فغان راه نمی اندازند و خودشان را برای آدمها و باقی جانوران لوس نمی کنند. اصلاً زنجموره کردن کار گاو و گوسفند است که کسی هست نازشان را بکشد و بعد هم کاردی به گردنشان بگذارد. سلطان جانواران با آنهمه دبدبه و کبکبه، با آن عظمت و غرور، گوسفند و الاغ که نیست که ناله و مویه کند. آن وحشی مغرور، زخم خورده و دردمند اگر باشد می رود می گردد یک گوشه ای، کنجی، غاری، سوراخی بین سنگها یا شکافی در تنه درخت پیدا می کند چمبره می زند، سرش را فرو می کند زیر دستهایش و در سکوت درد می کشد. صدایش، ناله اش را کسی نمی شنود. حالا یا خوب می شود یا صبر می کند تا بمیرد ولی محتاج کمک نمی ماند.
غار ما این روزها ته گنجه لباسهاست.

۸.۱۲.۸۸

هویت

درست وسط بحران هویت و خود گم کردگی و در بحبوحهٔ «... من در کجای جهان ایستاده ام...»ها، نشسته ام پشت به پشت «غریب آشنا» و «گل بی گلدون نمیشه» گوش می کنم شاید افاقه کند!

۲۰.۱۱.۸۸

جاده(۳)

جاده خانم مسیر ما یکی دو هفته ایست لباس مخمل سبز روشن پوشیده اند و دلبری می کنند. از بدشانسی ماست که رنگ سبز به ما نمی آید. ایشان اما این روزها خوش می درخشند مقابل پسزمینهٔ خاکستری آسمان.

۱۳.۱۱.۸۸

نویسندگی

دلم مدتهاست یه ماشین تحریر می خواد. از اون ماشین تحریر خیلی قدیمیها که تلق تلق صدا می دادند و وقتی یه خط تموم می شد باید یه دسته رو می کشیدی و به زور کاغذ رو برمی گردوندی سر خط. از اونا که روزنامه نویسها و منشیها زمان جنگ حهانی دوم داشتند، از اون ماشینهای سیاه پرسر و صدا. می خوام وقتی می نویسم هر کلمه ام تلق تلق کنه. می خوام صدای نوشتنم کلمه هامو معنی کنه. اصلاً من عاشق نوشتن پر سرو صدام. فکر کردی واسه چی همیشه عشق خطاطی بودم؟ اون قیژ قیژ قلم روی کاغذ گلاسه دنیای خودشو داره، حرف خودشو می زنه. صدای کشیدگی «ب» با سرکش «کاف» فرق داره. گردی «نون» با «ی» زمین تا آسمون توفیر می کنه. حالا، من وقتی بیخیال قلم و دوات شدم که دیگه کاغذ گلاسه رو گذاشتم کنارو قلمم دیگه قیژقیژ نکرد. مداد و خودکار روی کاغذ صدا نمی کنن. این روزا هم که همه چیز شده تایپ و صفحه کامپیوتر. دستت رو روی خطت نمی تونی بکشی. بعد هم اگه تق تق بکوبی روی شاسی ها اون ماسماسک زیرشان خراب میشه و بعد اوضاع باقالی بار حیوان بارکش کردنه...
دلم از اون ماشین تحریرای سیاه تق تقی قدیمی می خواد که صدای تایپ کردنم تا ده تا خونه اونورتر بره. بعد بشینم پشت یه میز از یه چوب ضمخت و تیره و کلی عمر کرده، توی بالکونی پر سایهٔ یه خونهٔ سفید، رو به دریای آبی آبی استوایی یه جزیره‌ٔ متروک یا توی یه کلبهٔ چوبی وسط کوههای پوشیده از درخت، پشت به یه شومینهٔ سنگی پر آتش، رو به یه پنجرهٔ سراسری که داره جنگل هزار رنگ پاییزی روبرو رو کامل نشون می ده، پایین اومدن مه رو از بالای تپه تماشا کنم و تلق تلق بنویسم.
مدتهاست فکر می کنم اگه یه ماشین تحریر سیاه تق تقی داشتم، یه جایی توی یه چزیره استوایی متروک یا یک کلبه کوهستانی وسط جنگل زندگی می کردم؛ حتماً نویسندهٔ خوبی می شدم.

۱۰.۱۱.۸۸

بال خیال

وقتی بارون نرم نرمک می باره و همه چیز سفید و خاکستری میشه، میشه به سرت بزنه که یه «سه نقطه» غلیظ و غرا حواله‌ٔ دنیا کنی. دو تا لیوان کاکائوی داغ بگیری دستت، بروی بنشینی یه جایی رو به دریا، موجها رو تماشا کنی و مهی که پیش می آد و ابرهایی که تپه های سبز و شهر نشسته بر دامنش رو در خود می پیچند و چرخ می زنند و ... دنیا را تماشا کنی که چطور محو میشه مقابل چشمات.

۶.۱۱.۸۸

آشفته

از کوچه که می گذری
دستهایم به شیشه می چسبند
و نگاهم به گامهایت.

۲.۱۱.۸۸

طوفان این روزها

یک هفته می شود که از آسمان سیلاب می بارد و خیابانها دریا شده اند. باد به ساختمانها و درختها و ماشینها شلاق می زند. شب با چک چک باران می خوابیم و صبح با صدای طوفان بیدار می شویم. شدت باران یک لحظه ای خیس خیست می کند و باد چتر را از دستت می کند و پشت و رویش می کند. با اینهمه آن میانه، یک لحظه که طوفان فرو می نشیند و باران نم نم می شود، اگر بدانی که چه لذتیست قدم زدن در آن هوای نمناک و شنیدن چک چک آرام باران که به چتر می خورد. چه دنیاییست به مشام کشیدن عطر اکالیپتوسهای خیس و تماشای سبزی چمنها پیشاپیش یک افق سفید سفید. چه محشریست پایین آمدن ابرها، پیچیده شدن تپه ها در مه...

۹.۱۰.۸۸

شب به شب

رشته رشته سیاه پیچیده
به سپید مهتابی دست
و سرخی سرانگشتها
و قطره های بیرنگی که سر می خورند بی صدا
ذره بین رنگها،
و یادگاری فردا.

۷.۹.۸۸

تصور بفرمایید(۱۶)

تصور بفرمایید این مکالمهٔ کاملاً جدی را بین بنده و نازنین همسر:
بنده (برای دفعه سی و چندم در یک ربع اخیر): یه حاجی بود، یه گربه داشت، گربه شو خیلی دوس می داشت...
آقای همسر: هاااااام... حاجی.... مث حاجی منگول... به نظرت ملت حیوونا رو هم حج می برن؟
بنده (دارم روی سوال خوب فکر می کنم) : هااه؟ نه، فک نکنم...با این قیمتا... نه!
آقای همسر: خوب پس حیوونایی که تو مکه زندگی می کنن چی؟
بنده: میشه مث آدمایی که تو مکه زندگی می کنن دیگه، نه؟ حاجی نیستن که اونا!

۳.۹.۸۸

از کرامات ما

این میز چوب کاجی و صندلی فرو رفته ما را برای درس خواندن نساخته اند. عادتمان شده پشت این میز و روی این صندلی که می نشینیم فقط وبگردی کنیم و بخوانیم و گاهی چیزکی بشنویم و بسیار معدود و گه گاه هم گزارشی، مقاله ای، پستی بنویسیم، ذوق ادبیی، خلاقیتی به خرج دهیم... آن یکی میز کار سیاه دراز پشت سرمان هم فقط به درد پهن کردن کیف و کتاب و کاغذهایمان می خورد انگار و به درد اینکه گربه مان رویش دراز بکشد و ما گاهی مابین اینترنت گردیهامان نوازشش کنیم. گاهی هم خودمان را بیامرزیم، بساط حل مساله مان را بچینیم و مشقکی بنویسیم. درس خواندن جدی برای امتحان اما جایش هیچ کدام از اینها نیست. خود را در اتاق ساکت کتابخانه حبس کردن هم فایده ندارد. میز دفترمان هم جواب نمی دهد. اصلاً برای امتحان خواندن آداب خودش را دارد، دیمی و هروقتی و هرجایی نمی شود. نقش و عادت روزهای برای کنکور خواندن مانده به این ذهن شرطی شدهٔ ما، همه اش هوای تکیه زدن به متکای زرد لیمویی با رویهٔ گلدوزی شده می کنیم و پشت دادن به کنارهٔ تخت و پهن کردن کاغذ و قلم و جزوه ۲۷۰ درجه دورمان. علاجش هم انگاری به این است که این قالیچهٔ ترکمنی را پهن کنیم پای دیوار، دوتا بالشتک بگذاریم پشتمان، بعد همه کاغذهایمان را پهن کنیم اطرافمان، هی تورق بفرماییم، خط بکشیم و یکی دو کلمه بنویسیم... گربه ها هم لم بدهند دو طرفمان، ُخرخُر کنند.
الغرض این اوضاع شدید ما را به یاد داستانهای مجالس درس جد بزرگوار انداخته!

پ.ن.۱: اگر گذارتان به حوالی محضر ایشان افتاد سلام ما برسانید و عرض ارادت و قدری «دستمان به دامانتان!».
پ.ن.۲: کار به حفظ کردن مطالب که می رسد قضیه جدیتر می شود. کوچ می کنیم روی تختخواب، تکیه می دهیم به سه تا بالش بزرگ. مدادمان را هی کلیک کلیک صدا می دهیم. همسر و گربه و خویش و همسایه و بچه های پر سرو صدای محل هم اگر تمرکزمان را به هم بریزند، شدید چنگ و دندان نشان می دهیم! شکر بفرمایید این روزها سر و کارتان به ما نمی افتد!

۲۹.۸.۸۸

اندوه پاییزی

میشه که همه‌ٔ خسته و عصبی بودن را بسپری به موجای دریا، جاشون بذاری روی ماسه های خیس تا موج بعدی... میشه که فقط به پریدن روی سنگا فکر کنی. میشه توی سوز ملایم پاییزی روی چمنها راه بری. میشه غروب رو از بین شاخه های کاج و نخلهای دوردست تماشا کنی. میشه خورشید را تا گم شدنش زیر آب دنبال کنی. میشه چند تا درخت سرخ و نارنجی و طلایی ببینی که یه دنیا رنگ ریخته زیر پاشون، انگاری نقاشه یادش رفته اضافهٔ رنگاشو جمع کنه و کارگاهشو ترتمیز. میشه خودتو توی مزه بستنی شکلاتیت غرق کنی، سرد و شیرین. یه مراقبهٔ کوتاه، چشمها بسته، فقط طعم نافذ و شوک کوتاه سرما که آب میشه و محو... همون یکی دو ثانیه... میشه یه نشست «فریاد» و «یاد ایام» و «قاصدک» را با شجریان همخوونی کنی... میشه خودت رو بسپری به یه غربت لطیف غمگین پاییزی... میشه گم بشی تو خیال... میشه از یه اندوه پاییزیی خودخواستهٔ آروم لذت ببری با هر رنگی که می بینی، با هر طعمی که مزمزه می کنی، با هر نتی که می شنوی، سوزی که روی پوستت می شینه، با دونه دونهٔ حسات...

۷.۸.۸۸

خسته نباشی!

میشه یه وقتی دیگه خسته خسته باشی، از همه چیز، همه کس... میشه از این روزو شب کردن و شب رو روز دیگه دلت بگیره... بعد شدید هوس کنی که بساطت رو جمع کنی، راهت رو بگیری بری... نباشی اصلاً... میشه آروم آروم بی عجله تمام کارای توی دست و بالت رو تموم کنی، نامه ها، ایمیلها، عکسها... یکی دو تا پست بنویسی بزاری روی انتشار خودکار... شاید خونتو مرتب کردی... یه سری به همهٔ دوستات زدی. کتابای کتابخونه رو پس دادی. بی سر و صدا انگار می خوای بری سفر، علفای هرز رو از باغچه کندی... با یه لبخند محوی زیر لب فحشی هم نثار همسایه های شلوغ و مردم آزارت کردی شاید، نه از سر خشم، یه جوری انگاری جزو برنامه بوده، دیگه نباشی و غر نزنی یک جایی نظم دنیا به هم می ریزه... آره کم کم بساطت رو جمع کنی بی سر و صدا، بی وسواس، بی ترس، انگار داری شب از کافی شاپ محل می ری خونه و فردا دوباره برمی گردی سر همون میز، با همون کتاب، همون لیوان قهوه... همون جوری منظم آروم بی تشریفات... یه جوری نرم، «سایهٔ پروانه» وار از سر بساط سبزه* پاشی، بری... بری...



*«...بر بساط سبزه و گل سایهٔ پروانه ام...» رهی معیری

۳.۸.۸۸

پایان

آخر تمام قصه ها،
خانه است و رسیدن.
داستان ما
پس کی تمام می شود؟

۲۱.۷.۸۸

تصور بفرمایید (۱۵)

تصور بفرمایید از نیمه بهار هی قول و غزل خوانده باشید در وصف پاییز و باران و هوای خیس نمناک. هی شاعرانه آه کشیده باشید، هی انتظار... آخرش شانستان بزند، امروز نیمی از مهرماه رفته بالاخره اولین باران پاییزی نزول اجلال بفرمایند در منطقه. بعد تصور بفرمایید شما بعد از کلی ذوق کردن و موفق به پوشیدن بارانی و کلاه قرمز و شال گردن پیچ پیچیی شوید که مدتها منتظر مانده بودید هوای مساعدش برسد. بعد هم کلی هی غش و ریسه بروید و قربان صدقهٔ هوای خیس و رنگهای براق سبز و آسمان یک دست خاکستری... تا پنج دقیقه از راهی شدنتان به سمت مدرسه بگذرد و هی ببینید سرتان را کج می کنید که مبادا قطره های باران به جای خوردن به شیشه ماشین به صورت شما بخورند و بعد هی آرام و با فاصله از باقی ماشینها می روید که مبادا آب و گل چرخشان بپاشد به ماشینتان و هی عزا گرفته اید که وقت پیاده شدن مبادا خیس شوید و مبادا شتک گل آلوده ای دامان لباستان را بیالاید...
بعد تصور بفرمایید که درست مثل کارتونها یک لامپ بالای سرتان روشن شود و ناگهانی این موضوع برایتان اثبات که شما اصلاً هم باران را دوست ندارید! چیزی که شما دوست دارید طرح رومانتیک بارانی است که شما می توانید در یک حباب نامرئی بدون خیس و کثیف شدن زیرش قدم بزنید و همه اش مناظر زیبا و درختان هفت رنگ ببینید!

۱۶.۷.۸۸

شادمانگی

چراغها پرنورتر شده اند،
رنگها درخشانتر،
گلهای باغچه شادابتر...
این روزها خانه هم
آمدنت را جشن گرفته!

۱۵.۷.۸۸

«به دل گفتم صبوری کن، صبوری...»

هی! ما،
ما که آخر قصه ها را نخوانده نمی دانستیم
هی نشسته بودیم چشم انتظار دلخوشکنکی،
بوی خیالی،
موج حادثه ای...
هی به هوای آخر این روزهای انتظار،
پا به صبر،
دل بی قرار...
یادمان نداده بودند می شود تقلب کرد،
ناخنکی به دو صفحه‌ٔ آخر داستان زد،
کم و زیادش را چشید...
ما،
همین مای ناخواندهٔ نادانستهٔ صبور،
هی نشسته بودیم گوش به زنگ،
منتظر،
چشم به راه!
به تقلید از سید علی صالحی
جمعه ۲۵ سپتامبر

۱۳.۷.۸۸

«تا صبح دولتت بدمد...»

همانجا، همان گوشه،
ته همان چاه وانفسای خشکیده،
من شب زنده داری می کنم.
جامم خالی و چشمم پر،
دنبال من نگرد!
من امشب با دلم
قراری گذاشته ام.

۱۲.۷.۸۸

شب شراب

می شود روزی، روزگاری، هفته ای خودت را بزنی به بیخیالی، به مستی. همه حواست را خاموش کنی، نه کاملاً خاموش هم نه؛ کمی صدایشان را کم کنی، بی حسشان کنی موضعی. انگار گوشه ای نشسته ای و جریان زندگی را تماشا می کنی از پشت پردهٔ مه یا یک شیشهٔ بخار گرفته، کمرنگ، مبهم، دور. روزمره هایت را آرام و با احتیاط و کمی تلوتلو خوران انجام بدهی و به زندگی با یک دید بسیار خوشبینانه نگاه کنی. چیزی برایت اهمیت نداشته باشد جز همان گوشه‌ٔ امن و سرخوشی مستانهٔ بی دلیلت. اصلاً اگر عجله کنی یا ناگهانی از جا بپری سرگیجه بگیری... طنزهای زندگی خنده دارتر شوند و غمها دیگر نه چندان غمناک. بعد شاید که یک چرت طولانی یکی دو روزه هم بزنی، در را ببندی و خودت باشی و خودت... بعد بیدار شدن هم شاید مستیت پریده باشد و همه کارهای مانده‌ مثل سردرد و خماری روز بعد خراب شوند روی صبحت، ولی... ولی انگار این دردسرها هم خوبی خودشان را دارند و پذیرفته شده اند. بعد که آخرین کار عقب مانده و گیجی و آخرین تیر کشیدن چشم و شقیقه ها هم می گذرد، باز انگار روزهایت خالی شده اند، حواست تیز و هی تو بگردی به دنبال همان مستی بی دلیل، همان منگی و بیحسی خوشایند، همان سبکی احساس...
بیخود نیست که مردم دائم الخمر می شوند!

۹.۷.۸۸

تحقیق شده

غذاهای آرامش بخش ( Comfort Foods) بسیار بحث برانگیز و تحقیق شده اند. وجودشان رسماً و کاملاً علمی ثابت شده: مردم ساکن نواحی سردسیر غذاهای چربتر و پرکالری مصرف می کنند. بدن به وقت خستگی به غذایی با هیدروکربن زیاد احتیاج دارد. خانمها زمان استرس، اندوه یا سرخوردگی بستنی، کیک و شکلات لازم دارند... و هزار و یک مثال دیگر که همه نیاز فیزیکی به غذاهای آرامش بخش را توجیح می کنند.
نیازهای روانی چطور؟ رابطه شان با غذاها تحقیق شده؟ وقتی سردتان است و یک دفعه دلتان هوس سوپ مرغ و ورمیشل مادر عزیز را می کند چه معنی می دهد؟ ساندویچ کره و مربا را عصرها خواستن یا دلتنگی کردن برای نان خامه ای ها و نان کشمشی های شیرینی فروشی سرخیابانتان چه؟ اصلاً چه معنی دارد یک روز که از مدرسه به خانه می رسید شدید هوس آش رشته کنید و فریزرتان را زیر و رو و ببینید که حتی نخود و لوبیای آبکرده یخ زده و کشک سابیده و سبزی خرد شده و سیر و پیاز و نعنای سرخ کرده هم آماده دارید و همچنان با لباس بیرون همه را توی دیگ بریزید و آشتان را سرهم کنید یک ساعته و بعد هم تا دو سه کاسه اش را داغ داغ نبلعید احساس آرامش نکنید؟
آش رشته نشان چیست در ناخودآگاهتان؟ خانه؟ مهمانی؟ شلوغی؟ با دیگران بودن؟ عصرهای پاییزی خنک کنار تمام خانواده؟